ذبيح الله صفا

1226

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

جلوهء آن سرو قد خوبست اما پيش من * نسبتى استادنش را هيچ با رفتار نيست اين غبار خط چها از نشأهء لب مىكند * سرمه را در چشم ميگون شوخى اين مقدار نيست صيدى افشاى محبت را بدشمن واگذار * حسن عاشق مىشناسد حاجت اظهار نيست * از نور رخش بس‌كه شبم فيض اثر بود * در اول شب چشم مرا بيم سحر بود اى ديده سرشكى بوداعش نفشاندى * در مردمكت اشك مگر آب گهر بود ساقى طرف غير نگه داشت و گرنه * بدمستى ما منتظر جام دگر بود هنگامهء او نور دگر داشت كه امشب * چون تيرگى از مجلس او غير بدر بود هر نقش مرادى كه بدلخواه برآمد * اصلش چو درآمد به نظر سكهء زر بود روزى كه مرا طالع مولود نوشتند * آغاز پريشانى و انجام هنر بود از سوز جدايى دل صيدى چه خبر داشت * پروانهء او سوختهء نور نظر بود * چو باد همسفر خويش را بجا مگذار * رفيق اگر همه بار دلست وامگذار ز عيش جز غم و آزار عيش حاصل نيست * براى چيدن گل خار زير پا مگذار ز بدگمانى مردم به حق خويش مترس * هميشه صرفه خود را بآشنا مگذار شكسته رنگى گل را غبار شادى گير * در آن طرف كه نشاط دلست پا مگذار درازدستى فرصت هميشه نيست مجال * گلى كه بشكفد از شاخ مدعا مگذار هواى نفس دلت را شكست و كرد غبار * تو نيز دشمن خود را به اين هوا مگذار غمين چرا ز مكافات مىشوى صيدى * حساب خويش بهنگامهء جزا مگذار * تا سخن تازه نباشد بسخندان مفروش * نالهء سست بمرغان خوش‌الحان مفروش خانهء آينه بر شوخى عكست تنگست * جلوه جز در دل ما خانه‌خرابان مفروش آبرويى كه به صد خون دل اندوخته‌اى * باميد كرم خواجه بدربان مفروش اى كرامات نما ، ابر بفرمان تو نيست * اين‌قدر بيهده باران بگلستان مفروش دست خواهش ز سر لذت دنيا بردار * هرچه را ديده پسنديد بدندان مفروش عقدهء آبلهء دل ز يكى نگشايد * اين گره جز بسر ناخن پيكان مفروش